عنوان بنر

سرمشق انتظار

گر انتظارت نبود دیگر جانی در بدن نبود

سرمشق انتظار

گر انتظارت نبود دیگر جانی در بدن نبود

سرمشق انتظار

توضیحاتی هر چند مختصر از این وبلاگ که چه خواهیم کرد را در آینده مینویسم

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات

۵ مطلب با موضوع «خاطرات طلبگی» ثبت شده است

میل به عسل

نُعَیمان، یکی از یاران با وفای پیامبر بود . او مردی شوخ‌طبع و بسیار خنده‌رو بود . روزی نعیمان از بازار می‌گذشت که چشمش به بادیه‌نشینی افتاد که عسل می‌فروخت . نعیمان، آن مرد را با عسلش به خانه پیامبر برد و عسل را از آن مرد گرفت و به یکی از خادمان پیامبر داد تا آن را به پیامبر برسانند و به مرد نیز گفت که منتظر باشد تا پولش را بگیرد.

پیامبر(ص) چنان اندیشید که نعیمان، عسل را به عنوان هدیه آورده است. بعد از مدتی که گذشت، بادیه‌نشین، درِ خانة پیامبر را زد و گفت : « اگر پول آن را ندارید، عسل مرا بدهید ».

همین که پیامبر، متوجّه شدند که ظرف عسل هدیه نبوده است، فوراً پول آن را به مرد دادند .

بعد که نعیمان، خدمت پیامبر رسید، پیامبر به او فرمودند :چه چیز باعث انجام دادن این کار شد؟

نعیمان در جواب گفت : « می‌دانستم که عسل دوست دارید، به همین خاطر، آن مرد را با عسلش به خانه شما راهنمایی کردم». سپس حضرت به او خندیدند و چیزی به او نگفتند و بعدها گهگاه نُعَیمان را که می‌دیدند، به شوخی می‌گفتند : آن بادیه‌نشینْ کجاست تا پول هدیه‌اش را از ما بگیرد ؟، یا می‌فرمودند : « نعیمان ! کاش بادیه‌نشینی می‌آمد و ما را با سخنش شاد می‌کرد!.

  • محمد حمزه

هشت گردو

روزی پیامبر، به همراه بلال، از کوچه‌ای می‌گذشتند . بچه‌ها مشغول بازی بودند . بچه‌ها تا پیامبر را دیدند، دور او حلقه زدند و دامنش را گرفتند و گفتند : همان طور که حسن و حسین را بر شانة‌تان سوار می‌کنید، ما را هم بر شانه خود سوار کنید.

بچه‌ها هر یک گوشه‌ای از دامن پیامبر را گرفته بودند و با شور و اشتیاق، همین جمله را تکرار می‌کردند . پیامبر با دیدن این همه شور و شوق، به بلال فرمودند : « ای بلال ! به منزل برو و هر چه پیدا کردی، بیاور تا خود را از این بچه‌ها بخرم.

بلال، با عجله رفت و با هشت گردو برگشت . پیامبر، هشت گردو را بین بچه‌ها تقسیم کردند و بدین ترتیب، خود را از دست بچه‌ها رها کردند و به همراه بلال، به راهشان ادامه دادند .در راه، پیامبر، رو به بلال کردند و به مزاح گفتند: «خدا برادرم، یوسف صدّیق را رحمت کند . او را به مقداری پول بی‌ارزش فروختند و مرا نیز به هشت گردو معامله کردند.

  • محمد حمزه
  • محمد حمزه
  • محمد حمزه
  • محمد حمزه